خاطره
این روزها همش به خاطره هام فکر میکنم خاطره های خوب خاطره های بد چه قدر زمان زود میگذره ۱/۶/۱۳۶۸ قبول شدی نسیم بلاخره قبول شدی کارشناسی ارشد بابلسر اه....
اصلا دلم نمیخواست بابلسر قبول بشم ولی دیگه کاری از دستم بر نمیومد .
۲۳/۶/۸۶ روز ثبت نام یادم چقدر اون روز غرغر کردم این چه دانشگاهیه چرا خوابگاهش تین جوری چرا فضاش این جوری بیچاره بابام که باهام اومده بود هیچی نمیگفت می دونست که خیلی ناراحتم ....
۵/۷/۸۶ شروع شد اره کلاسها شروع شد دوباره اه وناله اینا چه استادایی هستن چرا این جوری درس میدن بازم بابا مامانم سکوت می کردن اخر هفته ها می اومدم خونه کم کم داشت برام عادی میشد تصمیم گرفتم که شرایط جدیدم دوست داشته باشم و همین طور هم داشت میشد وای چه هم اتاقی های خوبی چه دخترای خوب و ساده ای و خیلی پاک و صادق و مهربون....
۲۱/۹/۸۶ استعداد درخشان دانشگاه تهران خانم فلانی شما از ترم اینده با شرط معدل میتونید برگردید دانشگاه تهران ....
خدایا حالا چی کار کنم تازه داشتم به این محیط عادت میکردم دوسش داشتم اما حالا؟؟؟
(نسیم برو دیگه مگه خل شدی تو که همیشه دوست داشتی دوباره برگردی تهران)همه دائما این حرف تکرار میکردن روم نمیشد بگم من دارم به این محیط عادت میکنم...
اصلا متوجه نشدم کی رفتم تهران وثبت نام کردم تازه متوجه شدم که یک ترم هم از همه عقب میمونم چون تهران واحدام قبول نکردن دوباره از صفر۰۰۰۰۰
۲۶/۱۱/۸۶بابا بریم بابلسر وسایلم و جمع کنم وای وقتی رسیدیم بابلسر تازه فهمیدم خدایا من اینجا رو خیلی بیشتر لز اون چه فکر میکردم دوست دارم ولی جرات نداشتم که بگم وقتی پام تو خوابگاه گذاشتم دیدم با اینکه مدته کمیه که اونجا بودم ولی چه خاطره های ازش دارم هر چند خیلی جزئی و ساده بودن....
دیگه موقع خداحافظی با بچه ها بود دلم نمیومد ازشون خداحافظی کنم همیشه از خداحافظی بدم میومد اه ه بازم باید خداحافظی کنم چه روز کسل کننده ای بود تمام طول راه برگشت از بابلسر تو فکر بچه ها و خاطرات بابلسر بودم ....یه دفعه بابام گفت نسیم یادته وسیله هاتو تو گرما بردیم حالا داریم تو سرما میاریم وای باورم نمیشد همه چی چه زود گذشت بابلسر هم رفت تو لیست خاطراتم.
فردا باید برم تهران ترم جدید شروع شد زندگی جدید منم شروع میشه با لحظه های تازه اتفاقات تازه که یه زمانی اونا هم خاطره میشن حالا که خوب فکر میکنم می بینم تمام ثانیه ها دقیقه ها ساعت ها ماه ها سال ها.... زندگی همش خاطرست الا که من دارم مینویسم خاطرست چه زندگی عجیبی چه دنیا غریبی داریم ما ادمها شما چی میگین؟
پس:
(زندگی میتواند بسته به روش ما کوتاه یا بلند باشد)پائولو کوئیلو.
پس بهتر ما از لحظه به لحظه رندگی مون خوب استفاده کنیم و بیایید همه زندکی کنیم.
راستی برای من هم دعا کنید که زندگی جدیدم خوب شروع کنم و بتونم این دو سال دوران فوقم پر انرژی و کوشا باشم.ممنونم ازتون.
بازم يه ...
بازم یه جمعه دیگه.
همه میگن غروب جمعه دلگیره راست میگن هر ه قدر زمان جلوتر میره دلگیرتر میشه چرا؟واقعا چرا غروب های جمعه دلگیره.؟حتی وقتی کوچیک هم هستیم این دلگیری رو احساس میکردم
یادش به خیر اون موقع ها من حسام احسان مامان بابا .روزهای جمعه رو خیلی دوست داشتم صبحانه دسته جمعی وای احسان که عاشق نون کره عسل روزهای جمعه بود .......
بعدش هم هرکی میرفت سر درس خودش من واحسان تو یه اتاق بودیم بعضی موقع ها سر این موضوع که روی میز مشق بنویسه دعوامون میشد البته همیشه احسان تو این دعواها پیروز بود ایکاش همه دعواها همین جوری بود...
وای سبزی پلو ماهی روز جمعه رو بگو چه حالی میداد منو حسام و احسان مسابقه میذاشتیم که کی زودتر میتونه تیغ های ماهی رو جدا کنه چه حالی میداد ...
اما سال ۱۳۷۴ یکی از اعضای خانواده ازمون جدا شد حسام کنکور قبول شد مهندسی مکانیک جامدات دانشگاه رازی کرمانشاه . عادت کردن به دوری حسام واسه هممون خیلی سخت بود امکان نداشت شبی واسش گریه نکنم جاش تو خونه خیلی خالی بود...اتاق من و احسان هم جدا شد.
سال۱۳۷۹ این بار نوبت احسان بود مهندسی مکانیک سیالات دانشگاه خواجه نصیر تهران.یادم از رفتن احسان اصلا ناراحت نشدم اصلا گریه هم نکردم بر عکس خیلی هم خوشحال بودم چون دیگه خودم بودم و خودم 
۱۳۸۲ دیگه نوبت نسیم جون بود یعنی خودم زبان و ادیات فارسی دانشگاه تهران.دیگه خونه خالی شد به قول بابا علی موند و حوضش.
این طوری شد که همه اعضای خانواده ۵ نفری پورنگ از هم جدا شدن و هر کدوممون رفتیم دنبال کار خودمون ارتباط هامون شده بود تلفنی خیلی کم پیش میومدکه هممون با هم باشیم حتی عید ها هم داداش حسامم هفته اول سرکار بود ولی الان که فکر میکنم اون روز ها خیلی بهتر از الان بود هی..............
الان چی؟الن اگه بشه سالی یه بار هممون دور هم باشیم که بعضی موقعها اینم پیش نمیاد.
هممون سرگرم کار وز ندگی شدیم انقدر سرمون گرو شده که بعضی موقع ها همدیگرو فراموش میکنم چرا ؟داداش حسام احسان گلم چرا چرا چرا؟؟؟؟؟؟؟
امروز هم جمعه است اما نه حسامی هست نه احسانی نه مسابقه سبزی پلو ماهی...
دیگه روزهای جمعه نه تنها عصراش برام دلگیره اصلا روز جمعه برام کسالت اوره...امروز خیلی دلم هوای سفره ای رو کرده که من حسام احسان بابا و مامان دورش بشینیم و دست پخت خوشمزه مامان نسرین رو بخوریم.
چه خوب صدای اذان داره میاد :
خدا جونم شاید مدتهاست که ماها چشم هامون به هم نیوفتاده وخیلی وقته که هم دیگه رو ندیدیم ولی کمکمون کن که گرمای عشق و محبت خواهر برادری دلهامون رو هیچ وقت از دست ندیم
اخ ته مار بمیره اخ مه قشنگه کیجا ته مار بمیره
اخ مه جوون کیجا ته مار بمیره...
اینا زمزمه های مادری که امروز داغ بچش دلشو سوزوند.امروز وقتی مادرم رو برای فیزوتوراپی بردم بیمارستان دیدم یه گوشه خیلی شلوغ همه دور یکی جمع شدن یکی هی خودش میزنه و گریه میکنه رفتم جلوتر دیدم یه خانم میانسالیه بدجوری گریه میکرد از بین گریه هاش فهمیدم دخترش...
یاد تمام عزیزایی افتادم که خیلی دوستشون داشتم دلم میخواست منم گریه کنم حالم خیلی گرفته شد فقط از خدا میخوام به این مادر داغ دیده صبر بده میگن مرگ بچه ها واسه پدر مادر ها سخت من میگم نبود پدر مادر ها هم خیلی سخته.
دوستان خوبی که لطف میکنید و به وبلاگ من سر میزنید لطف کنید و برای این دختر خانم و تمام عزیزانی که از دست دادید یه فاتحه بخونید
۲ روز پیش رفته بودم کتابخونه کتاب بگیرم .وقتی اومدم خونه خواستم کتابی رو که امانت گرفتم بخونم طبق معمول بازم کتاب پاره بود و پر از حرفهایی که خواننده ها حاشیه کتاب نوشته بودند
وقتی کتاب ها رو این طور میبینم اعصابم خورد میشه .داشتم کتاب رو میخوندم که یکی از نوشته های حاشیه کتاب توجهم جلب کرد یه خانمی نوشته بود:
خواهران و برادرانی که این کتاب را میخوانید به عنوان خواهر کوچکتان از شما خواهش میکنم زندگی را مسخره نگیرید خود را فدای دختران و پسران این جامعه نکنید چرا که معرفت در دخترها و غیرت در پسرها گم شده است به پدر و مادرتان تکیه کنیدچون در هیچ بازاری پدر و مادر نمی فروشند................................این خانم حرفهای دیگه ای هم نوشته بود ...............
ولی اون چیزی که توجه منو بیشتر جلب کرد این بود که در هیچ بازاری پدر و مادر نمی فروشند
واقعا هم همین طوره .پس بهتر نیست کمی بیشتر بهشون تکیه کنیم و از همه مهمتر بیشتر بهشون اعتماد کنیم و باز هم مهمتر بیشتر به یادشون باشیم و دوستشون داشته باشیم.
این گل همه تقدیم به همه بابا مامان های خوب و گل و زحمتکش و دوست داشتنی
